وقتی به شخصی میگوییم که در مراکز آموزشی مهزیار؛ فلسفه به کودکان آموزش می دهیم ،بیشتر اوقات با شک و تردید مواجه میشوند و از ما می پرسند: بچه ها چگونه می توانند فلسفه را یادبگیرند؟ برای آنها خیلی سخت نیست؟ چه کاری انجام می دهید؟ مفاهیم کانت را به کودکان آموزش می دهید؟ یا تا حدودی مبهم تر، چه نوع فلسفه ای به آنها آموزش می دهید؟
این واکنشها برای ما قابل درک هستند، زیرا از فرضیات بسیار رایج در مورد کودکان و فلسفه سرچشمه میگیرند. محور کار ما در مراکز مهزیار، این است که ما باید باورهای مربوط به ظرفیتهای محدود کودکان را به چالش بکشیم و درک خود را از ماهیت فلسفه و اینکه چه کسی قادر به مشارکت در آن است، گسترش دهیم.
هدف؛ کشف موضوعاتی است که کودکان میخواهند در مورد آنها فکر کنند و به بحث و تأمل در مورد این موضوعات بپردازند. با این حال کاری که انجام می دهیم، تدریس فلسفه نیست!
پرسش از کودکان می تواند اصلی ترین فعالیت های فلسفی را تشکیل دهد. به عبارتدیگر تأمل در معنای تجربیات و مفاهیم معمولی به منظور توسعه درک از جهان، دیگران و خود. وقتی از بچهها میپرسم که سؤالاتی بپرسند، پاسخهایشان معمولاً شامل سؤالاتی است مانند: - چرا من اینجا هستم؟
- من کی هستم؟
- چرا در دنیا نفرت وجود دارد؟
- زمانی که بمیریم چه اتفاقی می افتد؟
- چگونه می توانم راه درست زندگی را بدانم؟
یکی از والدین به ما می گفت که دختر سه ساله اش مدام از او می پرسد: "مامان، چرا روزها ادامه می یابد؟"
اگرچه بزرگسالان میدانند که کودکان خردسال تمایل به پرسیدن سؤالات زیادی دارند، اما ما معتقدیم که آنها بیش از حد نابالغ و ناپخته هستند و نمیتوانند به طور جدی درباره موضوعات پیچیده فکر کنند. ما کودکان را کنجکاو و پر از شگفتی توصیف می کنیم، اما فرض می کنیم که آنها واقعاً ابعاد فلسفی سؤالات بزرگتری را که مطرح می کنند درک نمی کنند.
اما، اگر به گذشته فکر کنیم، بسیاری از بزرگسالان به یاد خواهند آورد که تعجب فلسفی آنها از کودکی آغاز شده است. برای بسیاری از ما، در واقع، دوران کودکی دوره ای از زندگی است که در آن بیشترین زمان را صرف تعجب می کنیم. علاقه ی تعداد کمی از فیلسوفان حرفه ای به این رشته از شوق اولیه به پرسش نشات می گیرد. برخی تجربه شرکت در کلاس فلسفه یا خواندن یک متن فلسفی و تشخیص سؤالات مربوط به آنها را به عنوان سؤالاتی که از جوانی به آنها فکر میکردند، توصیف میکنند.
در اوایل زندگی، کودکان شروع به تلاش برای درک دنیای خود می کنند. به محض اینکه بچه ها بتوانند قواعد موجود در دنیا را درک کنند، شروع به پرسیدن سؤالاتی در مورد مفاهیمی که می شنوند و دنیایی که تجربه می کنند می کنند.
در حدود چهار سالگی، بچهها شروع به پرسیدن چیزی میکنند که ما «سؤال های چرایی» مینامیم. - چرا مردم نسبت به دیگران بد هستند؟
- چرا باید به مدرسه بروم؟
- چرا سگ ها حرف نمی زنند؟
و...
کودکانی که در مورد جنبههایی از جهان که اکثر بزرگسالان آن را بدیهی میدانند، کنجکاو هستند، توانایی ظاهراً غریزی برای تفکر در اساسیترین عناصر زندگی و جامعه از خود نشان میدهند. با این حال، علیرغم آگاهی ما از این که کودکان سوال می پرسند گاهاً توسط بزرگسالان نادیده گرفته می شود. ما به پرسشها یا بیان افکار فلسفی کودکان واکنش های متفاوت نشان میدهیم.مثلا می گوییم «بچهها بدترین چیزها را میگویند» یا با کنار گذاشتن آنها «او نمیفهمد چه میگوید» سوال آنها را نادیده می گیریم.
بزرگسالان ظرفیتهای کودکان و به طور خاص ظرفیتهای آنها را برای تفکر جدی را به طور کلی دستکم میگیرند! ادراکات ما از کودکان تا حد زیادی توسط پیش فرض های رشدی ما کنترل می شود. مثلا بر این باوریم که کودکان از موجوداتی نسبتا ناتوان در حال تبدیل شدن به بزرگسالانی توانا هستند!
مطمئناً کودکان برای شکوفایی به بزرگسالان وابسته هستند و منطقی به نظر می رسد که بزرگسالان مسئولیت رفاه کودکان و توسعه توانایی های آنها را بر عهده بگیرند. با این حال، مایه تاسف است که این احساس مسئولیت غالباً با کم ارزششدن ظرفیتهای کودکان برای تفکر مستقل، همراه است. بین کمک به کودکان برای رشد سالم و محافظت از آنها در برابر ظلم، خشونت و مسئولیت هایی که برای آنها آمادگی ندارند و عدم درک دیدگاه های آنها تفاوت وجود دارد.
به همین ترتیب، این واقعیت که کودکان در فلسفه مبتدی هستند به این معنی نیست که آنها اصلاً فلسفه نمی دانند اگرچه کودکان خردسال از طریق خواندن متون فلسفی یا نوشتن مقالات یا کسب مدرک درگیر فلسفه نمی شوند، با این وجود می توانند از کمک های فلسفه بهره بگیرند.
پذیرش این ایده که کودکان قادر به تفکر دقیق در مورد مسائل انتزاعی هستند برای بسیاری از بزرگسالان دشوار است و چشم انداز انجام فلسفه توسط کودکان چالش های منحصر به فرد خود را ایجاد می کند.
ما به جای آموزش فلسفه، سعی می کنیم با ایجاد فضاهایی برای آنها برای کشف سؤالات مورد علاقه آنها ، با آنها فلسفه انجام دهیم.
پرسشها و ایدههای مهم فلسفی مانند معنای خوشبختی، عدالت و انصاف، رابطه آزادی و اجتماع، ماهیت زیبایی و بسیاری موارد دیگر ، موضوعاتی هستند که در کلاس های فلسفه مطرح می شود.
تحقیقات تأیید میکند که از آنجایی که کودکان تحت فشار کمتری از انتظارات در مورد نحوه انجام امور هستند ، در برخی شرایط، متفکران انعطافپذیرتر و حلکنندههای بهتری نسبت به بزرگسالان هستند.
فلسفه از دیدگاههای تازه و بدون محدودیت کودکان سود میبرد. بررسی مسائل فلسفی مستلزم پرداختن به شیوه های جدید تفکر، مثال های تخیلی و تمایل به بازی با ایده ها است. کودکان در این زمینه ها توانایی های ویژه ای دارند.
کودکان چیزهای زیادی برای ارائه دارند. اگر بتوانیم بدون اینکه آنها را «کودک» بدانیم به آنها پاسخ دهیم، میتوانیم تبادلات متقابلی را تقویت کنیم که هم میتواند دیدگاههای ما را بزرگتر کند و هم روابط ما را با بچههای زندگیمان عمیقتر کند. افکار آنها می تواند به ما یادآوری کند که در دوران کودکی ما جهان را چگونه می دیدیم و به ما امکان دسترسی به ایده های آنها را می دهد. گوش دادن به آنها مستلزم آن است که به قول گرت متیوز فیلسوف ، از فرض برتری بزرگسالان در دانش و تجربه چشم بپوشیم و با آگاهی از این که ممکن است چیزی برای گفتن داشته باشند به آنها نزدیک شویم و از آنها یاد بگیریم.
انجام فلسفه با کودکان، بزرگسالان را دعوت می کند تا با ظرفیت های ویژه ای که در دوران کودکی وجود دارد مانند: شگفتی و کنجکاوی، آگاهی و تخیل، پر جنب و جوش بودن و احساس بی حد و حصر آشنا شوند و بدین ترتیب جهان فلسفی خود را زنده و گسترش دهند.
در نهایت پرداختن به فلسفه و همراهی برای ایجاد تفکر فلسفی بسیار سودمند است. کودکان با تفکر فلسفی می توانند مهارت مقابله با مشکلات را بیاموزند و جهان را گسترده تر ببینند. همراهی بزرگسالان در این راه ؛ باعث تقویت احترام کودک به نظرات دیگران و در نظر گرفتن دو جانبه هر داستان است. ما در مراکز آموزشی مهزیار همراه شما هستیم تا فرزندانی آگاه تر برای آینده تربیت کنیم.